المحقق السبزواري
176
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
و ايشان را نصيحتى چند مشفقانه فرمود . پس ، در آن حين او را درد و مرضى طارى « 1 » شد . گفت : « اى اصحاب ! توقّف نماييد كه از عمر اندكى مانده و مرگ خود نزديك است . پس ، چون وفات يابم مرا دفن كنيد ، و در محلّ دفن كردن اين كتاب را بر سينهء من نهيد » . و بعد از اندك وقتى وفات يافت . اصحاب به حكم وصيّت او عمل نموده ، او را دفن كردند و در حالت دفن كردن ، كاغذ را بر بالاى سينهء او نهادند ، و متوجّه ولايت خود شدند . حقّ تعالى آن كفالت را مقبول داشته ، كنعان را به صدر جنان و روح و ريحان رسانيد و آن نوشته را به فرشتهاى داده ، پيش ذو الكفل فرستاد كه ، « اى ذو الكفل ! ما كفالت تو را قبول نموديم و كنعان را در بهشت جاى داديم . اين است آن كتابى كه نوشته به كنعان داده بودى ، بگير . » چون ذو الكفل اين بشارت شنيد ، كاغذ را گرفته از آن گوشه كه پنهان بود بيرون آمد . مردمان او را گرفتند كه آزار نمايند كه تو پادشاه ما را بفريفتى و او را آواره و سرگردان كردى . ذو الكفل گفت : « اى قوم ! من با ملك شما مكرى نكردم و او را فريب ندادم ، بلكه او را از گناه و معاصى توبه دادم و دين حقّ او را تعليم كردم و از كفر و شرك او را برى ساختم و جهت او متكفّل بهشت شده ، خطّ كفالت به او دادم ؛ و ملك شما امروز در فلان ساعت در فلان مقام دنياى فانى را وداع كرده ، به سراى باقى رفت و اصحاب شما كه به طلب او رفته بودند او را دفن كردند ؛ و بنابر وصيّت كنعان ، آن كتاب كه به جهت كفالت او نوشته بودم بر سينهء او نهادند و خداى تعالى كفالت مرا قبول كرده ، او را در بهشت داخل ساخت . و اين آن كتابى است كه من نوشته داده بودم و بر سينهء او بود و همين دليل صدق و راستى من است . شما اينقدر توقّف نماييد كه اصحاب شما برسند » . ايشان گفتند : « خوب باشد چنين كنيم » . و ذو الكفل را محبوس ساخته ، منتظر رسيدن اصحاب مىبودند ، تا اصحاب رسيدند و قصهء كنعان و مردن و وصيّت كردن او تمام به سمع ياران رسانيدند . ايشان گفتند : « شما آن كتاب را كه با او دفن كرديد مىشناسيد ؟ » گفتند : « بلى . » آن كتاب را به ايشان نمودند . همه گفتند : « اين همان كتاب است » . و روز
--> ( 1 ) . ناگاه روى داده ، عارض .